خرید بک لینک
شنیـــــــــدم هرجا میـــــــره باهــــــاشـــیمیـمیره اگـه یه روز نبـــاشـی شنیـــــــــدم از عشـــــق مــــن رونــــده شـــــــدیدوباره اون کــــه کم آورده تـــوییشنیـــــــــدم عکســـش تو قـــــابــــــ.. خونـــــتـــههــــر جا میری هر جا میـــــری بهونتــــــهپــــــــــس دلـــــ... من چی ، چــــــــــرا گذاشـــتو رفـــــت...ای دلــــ... غــــــافـــــــــل ، اونــــــمــ.. گذاشـــتو رفـــــت...بی کســــــیو غم اومـــــــد سراغمچـــاره ندارمـــ... بایــد جـــداشـــم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 20:35

آتش به دل افتاد کسی باکش نیستبا مردم شهرم تو بگو ای باران دیر آمد ه ام دیر دگر خاکش نیست آنروز که عاشق شده بودم گفتیآرام بمان غریبه این راهش نیست این خانه خراب است خدا را مردمیک باغ درخت است و ولی سارش نیست یوسف شده دل همچو بهاران امامانده است به شب متاع و بازارش نیست برخیز که شب به صبح پیوند شدهبیمار شده دل و پرستارش نیستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 20:35

بلوچے گل زمین

بلوچے گل زمین

بنازیناں بلوچے گل زمینءَوتی ماتین ڈگارءَ مکَّهینءَروان بولان وکایان مکرانءَشُتان پَر سیل سرحدءَ گلینءَمنا دوستین بلوچےلجُّ غیرتبِرات دارییُ مهمان پَتَرینازهیر واران پہ کل قومِ تپاکیتپاکی کنت بهشت مئے سرزمینءَمکن بیهال بل...




سیَد✍محمدعارف سیدزاده

جزئیات بیشتر درباره بلوچے گل زمین

برچسب: نویسنده: مهسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 20:35

دلبرانهدلبرمن دلبری کن دلبرانه دل ببرعشوه ونازوکرشمه گرتوراباشدهنروصف کردن کی توانم من زعشق آتشینکائنات ازعشق تو در رقص آمدمستمربرترین وبهترینی در کمال دلبریدلبران از رنگ ورخسار تومی یابنداثرمعبدومعبود عشقی خالق ومعشوق همخلق شیدا از جمال واز جلال کامگرلیلی ومجنونها غرق رخ پیدای توشمس ومولانا وعطاراند پنهان دگرچرخ شیدا از رخ خورشیدوماه است منقلبسر وحدت پرده دار رازهای پر شررعارفا پرپیچ وخم شد این مسیرعاشقاناین خم ابروی یاراست چون کمانی مستقر✍شاعرمحمدعارف سیدزادهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 20:35

سَمینکدی بارین پدءَ پاهار کنت دلکجام مهرءَ گُلے اوپارکنت دلزھیرانی مَزَن اُمیتی یَهت ءَپہ دیداری وتءَ سینگارکنت دلچہ پیم چونیں وڈی نوں داب کاریتپہ ناز رازی دگہ بیدار کَنت دلبری سیستان وسرحدءُ رمشکینبری نیَّت پرآ چهبار کنت دلپہ بال انت دل گوشءِهرٹیمبءُساهتخیالا دیدِنءُ دیدار کنت دلبری زامات بیت پردلبری نوکسمینءَ نون وَتی دِشتار کنت دلسّمین بانور بیتءُ هور گواریتبهارگاهءَ وتی وَستار کنت دلقلم کشین پری آهوگ رواجینزمانَگ رام بیت رَهوار کنت دلشمشتءَ مں شُدءَ چءَ عشقے بیمءَتُرُسّءَ چءَ وتءَ نوں گار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 20:35

سَمُّل



سَمُّل تَرون بانوک همءَ پیسَر بدیستین همءَ دورءَ گُلیں مہ سر بدیستین جوانی مہ وشی بیھتین دلاني همءَ ورنائی ءَ دلبر بدیستین اگَت سودءَ نسستءَ دل گنوکیں ھمی واھَگ دلے دروَر بدیستین گُشے سّمُّل بھارین عاشقانی ترءَ مہ رنگ وڈیں گوهر بدیستین توے سبزین بھارگہ شاعرانی ھمی واھشتءَ من انگربدیستین کدی باں گون ترءَ من هورُ یکجاه تئی گونءَ همءَ محشر بدیستین سمین کشیت تیابیں واھگانی دلے درشاں گُما یاور بدیستین ترءَ لوٹیت مروچی شاعرءِاوست سمینءُ مہ پرے ھمگوَر بدیستین

برچسب: نویسنده: مهسا کریمیان تاريخ: سه شنبه 6 مرداد 1405 ساعت: 20:35

سلام عزیزم دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه.کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم.دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه.کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره.روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند.یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم.هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق'>عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام.روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 7 دی 1401 ساعت: 12:17

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترينشاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به يادداشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد: چه آوردي ؟ با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشههاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.استاد گفت: عشق يعني همين...!شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باشكه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!و این است فرق عشق و ازدواج ... نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۱ساعت 15:0 توسط Fahim Houti| | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 7 دی 1401 ساعت: 12:17

چهارده ساله که بودم ؛ عاشق پستچی محل شدم.خیلی تصادفی رفتم در را باز کنم و نامه را بگیرم ، او پشتش به من بود.وقتی برگشت قلبم مثل یک بستنی، آب شد و زمین ریخت! انگار انسان نبود، فرشته بود ! قاصد و پیک الهی بود ، از بس زیبا و معصوم بود!شاید هجده نوزده سالش بود. نامه را داد.با دست لرزان امضا کردم و آنقدر حالم بد بود که به زور خودکارش را از دستم بیرون کشید و رفت.از آن روز، کارم شد هر روز برای خودم نامه نوشتن و پست سفارشی!تمام خرجی هفتگی ام ، برای نامه های سفارشی می رفت.تمام روز گرسنگی می کشیدم، اما هر روز؛ یک نامه سفارشی برای خودم می فرستادم ،که او بیاید و زنگ بزند، امضا بخواهد، خودکارش را بدهد و من یک لحظه نگاهش کنم و برود. تابستان داغی بود.نزدیک یازده صبح که می شد، می دانستم الان زنگ میزند! پله ها را پرواز میکردم و برای اینکه مادرم شک نکند ،میگفتم برای یک مجله مینویسم و آنها هم پاسخم را میدهند.حس میکردم پسرک کم کم متوجه شده است.آنقدر خودکار در دستم می لرزید که خنده اش میگرفت .هیج وقت جز سلام و خداحافظ حرفی نمیزد.فقط یک بار گفت :چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! و من تا صبح آن جمله را تکرار میکردم و لبخند میزدم و به نظرم عاشقانه ترین جمله ی دنیا بود.چقدر نامه دارید ! خوش به حالتان ! عاشقانه تر از این جمله هم بود؟ تا اینکه یکروز وقتی داشتم امضا میکردم، مرد همسایه فضول محل از آنجا رد شد.مارا که دید زیر لب گفت : دختره ی بی حیا.ببین با چه ریختی اومده دم در ! شلوارشو ! متوجه شدم که شلوارم کمی کوتاه است.جوراب نپوشیده بودم و قوزک پایم بیرون بود.آنقدر یک لحظه غرق شلوار کهنه ام شدم که نفهمیدم پیک آسمانی من ، طرف را روی زمین خوابانده و باهم گلاویز شده اند!مگر پیک آسمانی هم کتک میزند؟مردم آنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهسا کریمیان تاريخ: چهارشنبه 7 دی 1401 ساعت: 12:17

صفحه بندی