آتش به دل افتاد کسی باکش نیست
با مردم شهرم تو بگو ای باران
دیر آمد ه ام دیر دگر خاکش نیست
آنروز که عاشق شده بودم گفتی
آرام بمان غریبه این راهش نیست
این خانه خراب است خدا را مردم
یک باغ درخت است و ولی سارش نیست
یوسف شده دل همچو بهاران اما
مانده است به شب متاع و بازارش نیست
برخیز که شب به صبح پیوند شده
بیمار شده دل و پرستارش نیست
برچسب:
نویسنده: مهسا کریمیان